اين همه بيتابی برای چيست؟ مگر چه خبر است؟ گويي رويدادی عجيب در راه است همه خود
همه جامه سپيد بر تن كردهاند. عرشيان به اهل زمين تبرك ميگويند.
زمين و زمان دست در دست هم نهادهاند و دلهايشان را يكی كردهاند.
آري! درست است! او آمد. خدايا چه ميبينيم؟ آغوش نجمه را شعايی از نور فرا گرفته.
خاطره آزاده سرفراز حجت الاسلام و المسلمين سيد علياكبر ابوترابي(ره) از شهيد سيد علي اندرزگو
شش يا هفت ماه بعد از جريان دستگيري و آزادي اين بزرگوار، ذريه زهرا، آقا سيد علي اندرزگو، در تهران خدمتشان رسيديم.
جريانشان را به اين صورت بازگو كردند: «ما رفتيم به سوي افغانستان. ميبايست از طريق مشهد قاچاقي ميرفتيم.
در بين راه رودخانهاي وسيع و خيلي عميق وجود داشت. به ما نگفته بودند كه يك چنين رودخانه بزرگي آنجا وجود دارد.
آب موج ميزد سر راه ما. ديدم با بچّهها و خانواده امكان عبور براي ما نيست. يقين داشتم كه منزل محاصره است و اينها به خانه ريختهاند و در سطح ايران براي پيدا كردن من در تلاش هستند. يقيناً ژاندارمري ما را ميگرفت و به يقين، از قبل هم به سراسر كشور مخابره شده بود. همانجا متوسل به وجود آقا امام زمان(ع) شديم.»
ميگفت: «ديگر نميدانم چطور توسل پيدا كرديم! اين زن و بچه توي اين بيابان غربت امشب درنمانند. آقا! اگر من مقصرم، اينها تقصيري ندارند.
در همان وقت، اسب سواري رسيد و از ما سؤال كرد: اينجا چه ميكنيد؟
گفتم: ميخواهيم از آب عبور كنيم.
بچه را بلند كرد و در سينه خودش گرفت. من پشت سر او و خانم هم پشت سر من سوار شد. ايشان با اسب زدند به آب؛ در حالي كه اسب شنا ميكرد. راه نميرفت. آن طرف آب، ما را گذاشتند زمين و تشريف بردند.
بعد از رسيدن به آن طرف، من سجده شكری به شكرانه اينكه پروردگار عالم دست ما را اينجا گرفت به جا آوردم. در حال سجده به اين فكر افتادم كه اين شخص چه كسي بود. پيش خود گفتم از ايشان هم اظهار تشكر بيشتري بكنم. از سجده برخاستم.
همينطور كه خوشحال بودم، ديدم كه اسب سوار نيست و رفته است. در همين وقت با خودمان گفتيم: لباسهايمان را در بياوريم تا خشك شود. نگاه كرديم، ديديم به لباسهايمان يك قطره آب هم نپاشيده. به كفش و لباس و چادر همسرم نگاه كردم. ديدم خشك است . دو مرتبه به سجده افتادم و از رحمت خاص پروردگار عالم كه در اينجا شامل حالم شده بود حالت خاصي به من دست داد. با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن.
خانوادهام ميگفت: چيه؟ چي شده؟
گفتم: اگر تا امروز خدا را به چشم نديده بودم، امروز آن واقعيت برايمان مجسم شد. آيا يك قطره آب روي لباسها يا كفشت ميبيني؟ همان حالت نيز به ايشان دست داد و آنجا بود كه حس كردم كه خانواده هم كه يك اضطراب خاطر داشت، از وجود او رفته است.
اين جرياني است كه تا اينجا هيچ جايي نگفتم1. ولي خوب، فكر ميكنم اينجا جايش باشد.
ايشان فرمودند: «آن طرف آب روستايي بود. رفتيم توي روستا. چندان ما را تحويل نميگرفتند.
جايي بود كه معلوم بود هر كس ميآيد ميخواهد به طور قاچاق به افغانستان برود. لذا نميخواستند من را تحويل بگيرند. يكي از آن خانهها، بالاخره، با رودربايستي، شب ما را راه دادند؛ به اين عنوان كه فقط شب آنجا باشيم. در آن شب، صحبتهايي كرديم كه از آن جمله، صحبت از گاوشان شد.
گفت: گاوي داريم كه شيرش خشكيده و مدتي است كه از اين مختصر نعمت خدا كه بهرهمند بوديم بيبهره ماندهايم. اين تنها سرمايه ما بود.
پيش خود گفتم: «يك توسلي ميكنيم» و همين جوري دستي به سينه گاو كشيديم. كار به جايي رسيد كه آنها مثل امامزاده دور ما جمع شدند؛ چرا كه در همان وقت، يك مرتبه سينههاي گاو پر شد از شير. همان موقع آمدند و دوشيدند؛ اما با گريه و شوق نگذاشتند ما جايي برويم و مدتي كه ميخواستيم مخفي باشيم، آنها ما را به زور نگه داشتند.»
اين ناقلش آن شهيد بزرگوار است كه اگر كس ديگري براي انسان نقل كند، انسان نميتواند باور و يقين كند. ولي ايشان در صداقتش اصلاً جاي كمترين خدشهاي نبود و آنچنان با اخلاص زندگي ميكرد كه هيچ پروايي نداشت كه الان دستگير بشود، يا الان به شهادت برسد.
گوينده اين حرف، اين شهيد عزيز ما، از ذريه زهرا(س) است. آيا نميتواند يقين انسان را تقويت كند؟ آيا اينها نميتواند معرفت و ايمان انسان را به يك مرحلة عالي بالا ببرد؟
اين جريان، عجيب در روحية خانواده ايشان تأثير گذاشته بود؛ اصلاً به فكر اين نبود كه در فراري و متواري شدن او ممكن است خانوادهشان به شهادت برسد و مادر خانوادهشان سالهاست در نبود او داغدار و نگران هستند، هيچ غمي نداشت. اين زن هم با هيچ خانوادهاي معمولاً نميتوانست تماس بگيرد.
پينوشت:
برگرفته از: مردان قبيلة غيرت، ص 63.
1. اردوگاه شماره 5 تكريت كه محل تبعيد بسياري از فعالان فرهنگي اردوگاهها بود، با تعداد حدوداً 157 نفر، محل مناسبي شد كه حاج آقا ابوترابي برخي از خاطرات ناگفتة خويش را بيان كند.
هنوزم انتظارم انتظار است
هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شبها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که آید جمعه روزی
و این پایان خوب انتظار است

مهدي جان!

بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و نا امید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پردۀ غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

دوستان عزیزم سلام امیدوارم که حال همگی شما خوبه خوب باشه و طاعات و عبادات همتون مورد قبول درگاه احدیت قرار گرفته باشه.
دوستان شاید تا مدتی نتونم به وبلاگم سر بزنم و اونو به روز کنم
(البته فکر کنم تا حالا خودتون متوجه شدید) از همگی دوستان عزیزی که توی این مدت پیام گذاشتن و یا به روز رسانی وبلاگهای قشنگشونو اعلام کردن و من نتونستم بهشون سر بزنم عذر خواهی میکنم ، شرمنده همتون هستم. امیدوارم دوباره روزی بیاد که بتونم وبلاگمو به روز کنم و در جمع شما دوستان صمیمی قرار بگیرم.

قال رسول الله (ص) :
إِنَّ ابواب السماء تفتح فى اول ليلة من شهر رمضان ولاتغلق الى آخر ليلة منه
رسول خدا (ص) فرمود: درهاى آسمان در اولين شب ماه رمضان گشوده مى شوند و تا آخرين شب بسته نمى شوند.

رمضان از اسماء الله است
رمضان اسمى از اسماء الهى مى باشد و نبايست به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى دهيم.
هشام بن سالم نقل روايت مى نمايد و مى گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.
فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)
امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى رود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مى رود و مى آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» (2) شما به راستى نمى دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).
واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن
رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافت خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.
و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.
در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى گيرد و مى گويد:
آب كم جو تشنگى آور به دست ****تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقا هم ربهم آيد جواب ****تشنه باش الله اعلم بالصواب
زين طلب بنده به كوى حق رسيد****درد مريم را به خرما بن كشيد
اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.
پى نوشت:
1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلاميه
2- بحار، ج 96، ص 377






















